خانه سرآغاز تماس با من دربـارـهـ مــَن نقشه سایت خوراک

غُلام حبیبــــ ، حبیبــــ بن مظاهر


♥♥♥♥♥

اسم ڪوچڪش را نمے دانم، هرچـﮧ درباره اش شنیده ام با لقب بود،

لقبے برآزنده، غلام حبیب، حبیب بن مظاهر...

غلام از آن لحظـﮧ کـﮧ مسلم را در ڪوفـﮧ دید دلش هوایے شده بود،

مسلم ڪـﮧ شهید شد انگار او هم با مسلم رفت...

امیرش، حبیب از او خواست تا در تاریڪے نیمـﮧ شب اسبے

را بیرون از دروازه شهر بـﮧ او تحویل دهد، حبیب گفتـﮧ بود ڪسے او را نبیند،

غلام فهمید امیرش مسافر ڪربلا است 

تا ڪربلا...

•●

اسبـــ را بـﮧ بیرون از دروازه شهر رساند...

حبیبــــ سوار شد...

غلام را آزاد ڪرد...

غلام آزاد شــد...

غلام دهانـﮧے اسب را رها نڪرد...

اسب حرڪت نڪرد...

حبیب نگاهے از روے سوال بـﮧ غلام انداخت...

از چشمان غلام خواند...

و غلام هم گفت...

گفت: عمرے غلامت بود، امروز ڪـﮧ خود بیشتر از همیشـﮧ مشتاق غلام بودنت هستم آزادم ڪردے،

بگذار بـﮧ دست امام آزاد شوم، بگذار غلامت بمانم...

حبیب دست غلام را گرفت...

و دقایقے بعد بود ڪـﮧ اسبے با دو سوار در تاریڪے شب بـﮧ سمت ڪربلا مے تاخت،

مے تاخت تا امیر و غلامے بـﮧ دستـــ امــام آزاد شونــد.

•~•~•~

ادامه مطلب

نظرات کاربران