رَبیـــعَ الاَنــامـ

۳۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

تـو چرا این قدر بهارے بانــو؟


✧✧ ❥ ✧✧


مـے پرسے جعبــﮧ ابزار را ڪجا گذاشتـﮧ ے ؟
و مے گویم توے انبار زیر پلـﮧ، طبقـﮧ ے دوم قفسـﮧ ے فلزے. 


دستتـــ را مے زنے بـﮧ کمرتــ ، ابرو تابـــ مے دهے و ڪج ڪج خیره مے شوے بهم.

ڪتاب را ڪنار می گذارم. لبخند می زنم.


- بے راه گفتم ڪـﮧ بانو گره انداختند بـﮧ ابرو؟

- نباید بپرسے جعبـﮧ ابزار را براے چے مے خواهم؟ چه جور مردے شدے تو؟


بلند بلند مے خندم.

راه تا تو را قدم بر نمے دارم، خرامان چرخ میزنم! دست مےگذارم بـﮧ شانـﮧ ات،
سرم را مے آورم نزدیک گوشت و آهسته می گویم:


ادامه مطلب...
۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۴۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ

زیارت

می پرسـی :

-نمیخوای بـِگی چی شُده ؟

وَ مـن مثـل همیشـ ه ، سـَرم را پایین می اندازم
و بــ ه خیالم کــ ه از سوالتـــ منصرفـــ می شوی
آستیـن هایـَم را بالا می زنم و می روم سَمتـِـ حیاط
و تو همچنان چشم بـ ه سـوی چشمـان من دوخته ای
پله ها را آرام آرام پاییـن مـی روم بـ ه سمتــ حوض کوچــک وسط حیاط
شمعدانی ها را نوازشی می کنم

**وضــو می گیرم

**سجــاده را بر می دارم کــ ه پـهن کــُنم ، دستــانم را مـی گیــری و مـی گویی:
- همسر ما نمی خواهند لب به سخن باز کنند :) ؟!
- اجازه بده نمازمو بخونم بعد میگم :(

اَبـروانت را بـالا می دهی و می گویی :
- پس شما هم زیر لفظی از ما می خواهید...

لبخندی به لب می آورم و به سوی قبلــ ه قـدم بر میـدارم...
- المستغاثــ بکــ یا صاحبــ الزمان --- الله اکبر
- الله اکبر

**حس غریبی به سراغم می آید وقتی می بینم هنوز بعد چند سال وقتـــ نماز بـ ه من اقتدا میکنی .

**کنارم می آیی لبخند آرامــش بخشــی بر لبات جاری می شود ، مکثـــ می کنی ...
- تقبل الله حاج آقا :)

همیشــه خوب می دانستی که چطور ، آرامم کنی
-قبول حق باشه .
- همسر ما را چه شده است؟ :)

سرم را پایین می آورم و گویی کــ ه از رویتــ خجالت می کشم ، دستانت را بــ ه زیر چانه ام می گذاری سرمــ را بلنــد می کنــی و می گویی :
- د بگو چی شده آخــ ه ، نصفــِ عمر شدم مـــَرد :@

به چشمانت خوبــ می نگرم اشکـــ در چشمانم حلقهــ می بندد و فرازی از دعای ابو حمزه را می خوانم : 


- فَمَن یکُون أسوأَ حَالًا منی إِن أَنَا نُقِلتُ عَلَى مِثلِ حَالِی إلَى قَبری و ...

یک جوری که دلم را هُـری بـریـزانی الف معلی اسمم را مـی کــشی و صدایم میکنی مجــتبــی !!
- بله؟
- به گمانم ، همسر ما امام رضا را قبول ندارند!

لبخندی بر لبانم جاری می شود ، گویی می دانم چه می خواهی بگویی ، می پرسم
- چطُور مگه؟ :)
- فکر کنم اون طوری که مـن یادمــ ه تو ایــن چند سال ، یــ ه 20 باری با هم مشهد الرضا رفتیم.
- خب ؟
- خب نداره کــ ه ، مگــ ه حضرتــ نفرمودن کــ ه هر کـی بـ ه زیارتــ مــن بیاد مــن سه جا بــ ه دادش میرسم ، یه جا هم همون قبره.... ما کــ ه اینهمــ ه رفتیـم ...
- آخه :(

گویی مـی دانی چــ ه میخواهم بگویـم ، طــوری کــ ه مثـل همیشــ ه پیــش دستــی می کنی و می گویی ؟
- آخر هفته بریم؟
- یعنی من تا آخر هفتــ ه اینجوری باشــ ه حالم؟الان ســ ه ماهــ ه نرفتم :(

گویی میدانم عکـس العملتـــ چیستــــ ، لبخند میزنی و میگویی :
- فکر کـردی مـَن جـا میزنم؟! هان؟! کـِی پایــ ه نبودَم کــ ه ایــن بار دومش باشه؟ هان؟؟؟؟
- هیچ وقت نشــده...

دستت را میزنـی به کمرتــ و ابرو تابــ می دهی و خیره می شوی بهم...
- حاج آقا بلند نمیشوند ؟؟؟ تا شما اذان و اقامه نماز عشاء را بخوانید ، من هم تماسی با آژانس می گیرم . . .





۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۴۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ

◥مـــاه جبیــن◣

--------------------


کویر، به لب دندان گزیده می مانست، عطشناک و تفتیده.
در دیدرس، هیچ چیز نبود جز جای پای تشنگی ؛ شکافهای منقطع و خار هایی که جا به جا از دل کویر سردرآورده بودند و صورت به صورتش می ساییدند.
سکوت کویر را گهگاه، بادی ملایم برمی آشفت و هرم گرما را همراه با شنریزه ها بر سر و صورت مرد، می پاشید.
مرد ، تنها پیراهنش را از تن درآورد، شنهایش را تکاند و خواست که دوباره آن را بپوشد.
دستی به سر وگردن و سینه کشید، همه جا را پر از خاک وشنریزه یافت و... دستها همچنان کبود. صبح که ترسان و مراقب از روستا بیرون می زد، پسر بچه ای نگاه کنجکاوش را بر دستها و صورت او پهن کرده و پرسیده بود :
- !آقا! چرا دست و صورتتان کبود شده؟؟»
و او تلاشی کرده بود که صورت را با دستهایش بپوشاند و از چنگال نگاه پسرک بگریزد:
- نمی دانم، نمیدانم.
و پسرک چند قدم به دنبال او دویده بود:
- ولی کبودی آن درست مثل کبودی صورت ماه جبین شده است.
و این کلام، مرد را آتش زده بود، روی برگردانده بود و پرسیده بود:
- ماه جبین را تو ازکجا می شناسی؟
- چه کسی او را نمی شناسد؟
- کی دیده ای او را ؟
- همین امروز، همه دیده اند.
پسرک بلافاصله رفته بود و او زانوهایش سست شده بود، شکسته بود و او را بر زمین نشانده بود
- به کجا می گریزی رسوای عالم ؟
حتمأ با برآمدن آفتاب، مردم همه به کوچه و خیابان می ریختند، گرداگرد خانه او حلقه می زدند و سرک می کشیدند تا این رسوای روسیاه را بهتر ببینند. بر روی بامها و دیوارها و حتی شیر وانیها غلغله می شود یکی با تأسف سرش را تکان می دهد و می گوید:
- این هم از معلم بچه های ما!
و دیگری:
- دخترانمان را به دست چه کی سپرده بودیم!
و سومی:
- از این پس به چشمهایمان هم اعتماد نکنیم!
و چهارمی : ...
باید برمی خاست و از روستا می گریخت. نیرویی او را به گریختن وامی داشت. از خودش یا دیگران؟ به کجا؟ نمی دانست. لابد جایی که هیچ چشمی نتواند کبودی صورت او را ببیند و با کبودی چهره ماه جبین پیوند دهد.
به پشت سر نگاه کرد و سیاهی روستا را در دور دستها دید و بعد مسیر پیش رو را از نظر گذراند. چیزی به نام مقصد در دیدرس ذهن و کویر نیافت.دست برد به جیب پیراهن و دستمال سفیدش را بیرون آورد.
با تردید و احتیاط، تای آن را بازکرد و روی آییه را گشود. أییه کوچکی را تا مقابل چشمها بالا آورد و در آن باز نگریست. کبودی بود که به سیاهی می زد یا سرخی. انگار پوست بر آتش نشسته بود و برخاست بود، لبها و بخشی ازگونه، درست همان جاکه بر صورت ماه جبین ساییده بود.
"آقا! برایتان شیر آوردم"
این،کار هر روز ماه جبین بود. همراه با سر زدن آفتاب می آمد و سه ضربه نرم و پیاپی بر در می نواخت. مرد احساس می کرد که این تلنگرهای نرم با آن دستهای ظریف و کشیده و ناخنهای خوش ترکیب، بر قلب او نواخته می شود. در همیشه باز بود. لحظه ای بعد چهارچوب قدیمی در بود که چهره اسمانی او را قاب می گرفت، با موهای خرمایی و ریخته بر دو سوی شانه و مژه های بلند و منظمی که چون سایه بانی از چشمهای خمار و قهوه ایی محافظت می کردند. پوست صورتی، همیشه مرد را به یاد گلبرگ می انداخت، گلبرگهای گل محمدی که از میان آن، غنچه ای به نام دهان، ظهور کرده باشد.
در اولین دیدار خیال کرده بود که این خوابی صبحگاهی است و رؤیایی اسمانی که تنها فرشتگان می توانند آن را در سحرگاه خود داشته باشند ولی وقتی مژه ها سنگین و خرامان از جا برخاسته بود و دست با پیاله شیر دراز شده بود و لبها... و لبها تکان خورده بودند:
".آقا برایتان شیر آوردم"
فهمیده بود که تصویر این قاب، خواب نبوده است، تصویر نبوده است و... چه بوده است؟
نمی فهمید. و این شده بود کار هر روز دخترک. نرم و آرام می آمد، پیاله شیر را در دستهای مرد می گذاشت، پیاله پیشین را باز پس می گرفت و ناگهان قاب از تصویر خالی می شد. هر چه با ذهن و حافظه اش کلنجار می رفت که به یاد بیاورد این دختر را پیش از این در کجا دیده است، به جایی نمی رسید. دختر انگار هیچ سابقه ای در خاطره او نداشت. ولی چطور چنین چیزی ممکن بود؟
تک تک شاگردانی راکه سالها پای درسش نشسته بودند،گوش به حرفها و چشم به چشمهایش سپرده بودند، مرور کرده بود. پس کجایی بود این ماه جبین؟
آن روز عصر، بی آنکه موهایش را شانه کند، یا نگاهی در آیینه به خود بیندازد، از خانه بیرون زده بود و کوچه پس کوچه های روستا را یکی پس از دیگری زیر پا گذاشته بود، از کوچه ای به میدانچه ای و از گذری به چهارسویی.
و از همه آنها که به خانه و جایی دعوتی کرده بودند، به سلام و سپاسی پریشان گذشته بود و حتی تا لب رودخانه که دختران وقتشان را به شستن رختها می گذراندند، رفته بود.
دخترکی چادر آبی گلدارش را بر شاخه پهن کرده بود وگفته بود:
- چطور از خانه بیرون آمده اید آقا؟ اگر چیزی می خواستید، می گفتید.
و او پاسخ داده بود:
- آمده ام هوایی عوض کنم.
و گذشته بود و باز هم گشته بود تا شب شده بود و او متوجه تاریکی نشده بود، مگر وقتی که پسر بچه ای براش فانوس آورده بود وگفته بود:
- بدون روشنایی زمین می خورید آقا!.
و او را به اصرار و هنوز با دست و چشم خالی تا خانه همراهی کرده بود.
دل آن را نداشت که از کسی چیزی بپرسد. ترجیح می داد که باز هم این جستجوی کور کورانه را تکرار کند اما رازش را باکسی در میان نگذارد.
خواندن و نوشتن را در این چند هفته به کلی فراموش کرده بود. تمام فکر و ذکرش شده بود ماه جبین که هر صبح می آمد و آتش به پا می کرد و می گریخت. چرا در این مدت با او هیچ سخن نگفته بود؟
چرا به حرفش نکشیده بود؟ چرا به قدر او کلام او را ننشانده یا نایستانده بود؟ چه توقعی!؟
سخن گفتن در مقابل آن تندیس زیبایی، آن مجسمه ظرافت، مشکلترین کار بود، چیزی شبیه محال.
در این وقتها -تازه اگر به اختیار خود می بود - باید همه حواسش را جور می کرد و در نگاهش می ریخت که مبادا بخشی از عظمت و زیبایی از چهارچوب نگاه او بیرون بماند یا مبادا ظرافتی در زیر دست و پای نگاه، گم شود.
آینه را دوباره در دستمال پیچید، پیراهنش را برسر انداخت تا از تاثیر مستقیم نور خورشید بکاهد و باز به سوی همان مقصد نامعلوم به راه افتاد. عطش، لحظه به لحظه بخش بیشتری از وجود اورا تسخیر می کرد. در تمام این مدت، هیچ گاه به فکر بوسیدن یا لمس کردن ماه جبین نیفتاده بود. حتی امروز صبح هم تا پیش از آمدن ماه جبین، این فکر به ذهنش خطور نکرده بود. بین جرقه این تصمیم و عمل ، هیچ فاصله ای برای فکرکردن پدید نیامد.
ماه جبین، دستش را برای دادن پیاله درازکرد، او با دست راست پیاله را گرفت و برسکوی کنار درگذاشت.
اول دست چپ را به سمت گونه ماه جبین دراز کرد و بعد دست راست را. لبهای کوچک ماه جبین به تبسمی شرمگین گشوده شد و سرخی کمرنگی بر گونه هایش دوید... او لبهایش را برگونه ماه جبین گذاشت و...
وقتی برداشت، گونه ماه جبین را درست به اندازه دستها و لبهایش کبود یافت ناگهان شرم و حیرت ،سراسر وجودش را فرا گرفت. کبود شدن جای بوسه را هیچ جا نخوانده و نشنیده بود.
به دست های خود نگاه کرد،انگشت ها و کف دست،هر جا که بر گونه ماه جبین نشسته بود،به کبودی می زد وقتی به خود آمد ماه جبین رفته بود.
به سمت آینه کنار در برگشت و وقتی گونه و لبها را در آینه ،کبود دید، چشمهایش سیاهی رفت. زانوهایش سست شد.خود را بر ستون کنار در یله کرد و آرام آرام بر زمین سرید.
بهت و حیرت و ندامت ، اما چون آبی سرد ، او را به هوش آورد. به خود فکر نمی کرد ، به آبروی ماه جبین می اندیشید که دمی بعد بر زمین روستا می ریخت.
با خود فکر کرد: چهره او یا ماه جبین هر کدام به تنهایی دلیل بر هیچ جرم و خطایی نیست.کسی چه می فهمید که این ماه گرفتگی صورت او چگونه پدید آمده است یا ابر چهره ماه جبین از کجا آمده است.اما حضور این دو در کنار هم،در یک مکان،حتی به وسعت یک روستا،رسوایی آفرین بود.
فکر کرد به خاطر آبروی ماه جبین هم که شده باید برخیزد ، بگریزد و خود را گم کند تا طشت رسوایی ماه جبین از بام نیفتد.
با خود جز آینه کوچک ، هیچ چیز برنداشت. حتی قمقمه ای آب که در این بیابان بتواند حیات او را تمدید کند.
زبان ، چون کلوخی خشک و سخت شده بود و شکاف لب ها را فقط خونی گرم ، پر می کرد. فاصله او با روستا اگر به این زیادی هم نبود ، باز روستا به چشم او نمی آمد که آتش کویر انگار آب چشمها را در هم کشیده بود و سوی آن را کم کرده بود.
احساس کرد اندک اندک آخرین رمقهایش تبخیر می شود. بی انکه بخواهد بر زمین نشست و پیش از آن ، پلک هایش بر هم فرود آمد.
کویر ، جگر او بود که در زیر آسمان پهن شده بود و هر لحظه با نیزه خورشید ، شکاف تازه ای بر می داشت.
خود را تمام شده یافت اما این قدر هم در خود نمی دید که پایش را آن سوی مرز هستی بگذارد. صورت اکنون با کویر مماس شده بود و دستها در دو سو چون دو بال ماهی بر خاک می تپید.
آرام آرام در زیر پوست صورت ، احساس رطوبت و خنکی کرد. رطوبتی که انگار عین حیات بود و زندگی را به تن مرده او تزریق می کرد.لرزشی مطبوع ، ابتدا صورت و بعد تمام بدن او را فرا گرفت.انگار رمق بود که به تن مرده او می دوید.
آرنج را حایل کرد و صورت را از خاک برداشت. دست های نیمه جان را در خاک مرطوب فرو برد و آن را
بر سر و صورت و سینه خود مالید.
با هر مشتی که بر میداشت. خاک زیرین را مرطوب تر و خنک تر می یافت. گودی هنوز به یک وجب نرسیده بود که آبی زلال، شروع به جوشیدن کرد.
فاصله میان دست و دهان غیرقابل تحمل بود. صورت را در گودی فرو برد و لب و دهان را به خنکای آب سپرد.
اکنون انگار او کسی دیگر بود که از خاک بر می خاست. شاداب و زنده و با طراوت به یاد دست ها افتاد،آنها را به سوی چشم ها برد.
با ترس و تردید تا مقابل چشمها بالا آورد. اثری از ماه گرفتگی ندید. بی تاب به دنبال آینه گشت،آنرا نیافت ، اطراف را جستجو کرد،اثری از دستمال و آینه ندید. چشمش ناخودآگاه به تصویر خود در آب افتاد.آبی که از آینه صاف تر بود ، نشان داد که هیچ نشانی از کبودی باقی نمانده است.
ماه جبین چطور؟!
این چشمه با چنین کرامتی ابتدا باید صورت ماه جبین را . . .
و چشم را در اطراف گرداند، روستا نزدیکتر از آن بود که پیش از این به چشم می امد. هرچه زودتر باید چهره ماه جبین را با این آب آشنا کرد.
تمام راه ، تا روستا را دوید ، بی احساس خستگی. وقتی به آستانه روستا رسید ، باز غصه دیرین بر دلش رنگ انداخت . اکنون کجا می توانست ماه جبین را پیدا کند؟
مگر نه این که پیش از این ماه جبین را جز بر در خانه ؛ جای دیگری ، نیافته بود؟
باید به سمت خانه می شتافت ، آن جا امید بیشتری بود. اما . . . نه این وقت روز ، که در سحرگاه. ولی تا پگاه فردا چگونه می توان تاب آورد ؛ و اصلا با این ماجرا که امروز بر درگاه واقع شد ، از کجا معلوم که او باز هم آفتابی شود؟
راستی پسرکی امروز صبح گفت: همه روستا ماه جبین را می شناسند. اما مگر ماه جبین اسمی نبود که او خودش برای این دختر پری چهره گذاشته بود ، او که هیچ گاه با وی سخن نگفته بود که بتواند نامش را بپرسد .
پس آن پسر ، ماه جبین را چگونه می شناخت؟ و اهالی روستا چگونه دختری به این نام می شناسند؟
از اولین کسی که دید،پرسید:
- شما دختری به اسم ماه جبین نمی شناسید؟
- . . . نه . . . آقا شما ؟!
و گذشت. نایستاد تا این هیأتش بیشتر به حیرت او دامن نزند. به تنها چیزی که فکر نمی کرد،شأن و آبرو بود. حتی از بچه های کوچک کنار کوچه می پرسید:
« دختری به اسم ماه جبین . . . »
کفاش جوانی پرسید:
- آقا شما که همیشه در خانه اید، چنین دختری را کجا دیده اید؟
و مغازه دار پیری گفت:
- خودتان که بهتر می دانید آقا معلم!ما دختری به این نام در این روستا نداریم .
تا پیچ کوچه ، هیچ کس دختری به این مشخصات، نمی شناخت.
از انحنای کوچه که پیچید ، سایه ماه جبین را در آستانه در دید. مبهوت و متحیر به سوی خانه دوید آنچنان که چند بار پایش در هم پیچید و تعادلش را بر هم زد.
- شما؟ این وقت روز؟
- آمده ام پیاله ام را ببرم.
و او مبهوت و متحیر اما رام و دست آموز ، به داخل خانه رفت و با پیاله بازگشت. وقتی پیاله را به سمت ماه جبین دراز کرد ، یاد ابر چهره او افتاد. آن کبودی ، که اینک اثری از آن نبود.با حیرت پرسید:
- ابر چهره شما،آن کبودی؟
لب ها و چشم های ماه جبین با آرامشی بی نظیر تکان خوردند:
- محو شد!
- چگونه؟
همان زمان که شما در چشمه کویر شستشو کردید ، طرفهای ظهر .
ماه جبین از یال پیراهن آبی اش ، دستمال بسته ای در آورد و به سمت او دراز کرد ، دستمالی که او خوب میشناخت.
- راستی! این ،آینه مال شماست ، در کویر جا گذاشته بودید.
تا او به خود بیاید و بهتش را در قالب سوالی بریزد، ماه جبین رفته بود و قاب، دوباره خالی بود.و از فردای آنروز ،هر روز قاب خالی چشم او را تنها انتظاری مبهم پر می کرد...


--------------------


سید مهـدی شجاعی


۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ

◥سانتاماریا◣

✧✧ ❥ ✧✧


همان لحظه اول که دیدمش ، احساس کردم باید سانتا ماریا صدایش کنم .

نمی دانم چرا ناگهان این فکر به ذهنم خطور کرد . چندی پیش که برای سیاحت به کلیسای ماکو رفته بودم ، این اسم را در نیایش مسیحیان شنیدم و همان لحظه تمام صفا و پاکی مریم مقدس با این نام به دلم نشست .
اما این اسم و خاطره ، پس از سالیان سال کاملا از ذهنم رفته بود تا زمانی که او آمد. این طور نبود که هیچ نسبتی با مریم مقدس ، مادر آن پیامبرمهربانی داشته باشد ، بلکه وقتی او را دیدم ناخوداگاه احساس کردم هیچ نامی نمی تواند پاکی و صفا و معنویت زیبایی را یکجا و به یک اندازه برای من تداعی کند.

گفتم : می توانم شما را سانتا ماریا صدا کنم .
خندید.
گفت : حالا چرا " سانتا ماریا " میان اینهمه اسم؟
گفتم : نمی دانم!!


و در مکثی کوتاه به چشمهایش خیره شدم و ادامه دادم :


" ولی اگر قرار بود شما را در مقابل آن مریم آسمانی بگذارند درزمین ، بی شک شما تصویر روشن آن آیینه می شدید؟
گفت : خدا کند اُفقهایتـــ همیشــه همین قدر آسمانی بماند . می ماند؟


منتظر جواب نماند. در ساحل شروع کرد به قدم زدن . شاید می خواست من وزش لباسهایش را در باد ببینم ، هر قدمی که بر می داشت جای پایش سبز می شد و بلافاصله از میان سبزی ، شکوفه های سفید می رویید.


گفتم : من خسته شده ام از اینهمه رنگ و نیرنگ . همیشه به دنبال کسی می گشته ام که اینقدر زمینی نباشد .


نیمرخ بر روی تنه بریده درختی نشست. نگاهش را بیش از گردش سر و گردنش گرداند ، آنقدر که دو مردمک در گوشه چشمها نشست و سفیدی پلکها که به آبی می زد ، خودی نمایاند .و 


گفت: " تو خودت چقدر آسمانی هستی ؟ دلت تا کجا آسمانی است ؟ "
چه باید می گفتم ؟!!
گفتم : همین قدر هست که نفسم در زمین می گیرد و زمین دلتنگی می کند برای دل من.
می خواستم بپرسم : شما چطور؟ شما کجایی هستید؟ از کجا آمده اید؟


جایی که من نشسته بودم پشت سرم جنگل بود و پیش رویم دریا. فکر کردم شاید از ملتقای جنگل و دریا آمده باشد. یا از بالای کوه، از لابلای درختهای به هم پیوسته . جایی که زنهای گالشی ناگهان از لای بوته ها ی تمشک ظاهرمی شوند . با همیانی آویخته از دو سو گاهی کودکی بسته بر پشت ، ولی او هیچ شباهتی به گالشی ها نداشت . اندام موزون و کشیده ، پوستی به روشنی یاس و دستهایی که از لطافت به بال می مانست . از دریا هم نمی توانست آمده باشد. هیچ پری دریایی ، اینقدر به آدمیزاد نمی ماند . اما ....

هیچ آدمیزادی هم نمی توانست اینقدر به پری شبیه باشد.


گفتم: این بلور مال این طرفها نباید باشد.


خندید.


گفتم : و این مرواریدها هم.
گفت : چه خوب کارشناس کالاهای منطقه اید . نکند به تجارت مشغولید.
گفتم : این سرمایه من را به مفت نمی خرند.
گفت : کسی اهل معامله دل نیست . نفروشید.
گفتم نمی فروشم .
گفت : در معرض فروش هم نگذارید. بار شکستنی تر در انبار امن تر است .
گفتم: حتی اگر بپوسد؟
گفت: نمی پوسد بلور که نمی پوسد.
گفتم : شما که بیش از من خبره جنسید.
خندید و عطر دل انگیزی شبیه اقاقیا در فضا پیچید.
گفتم: چه می شد اگر شما همیشه می بودید و همیشه می خندیدید . به گمانم زمین و آسمان از عطر اقاقیا پر می شد.
گفت : لحظه ها را در یابید همانند ابر می گذرند.


و به آسمان نگاه کرد که تکه ای از ابری سفید از بالای سرمان فاصله می گرفت .

اکنون تمام نجابت آسمان را در آبی نگاهش می شود دید


گفتم : زیبایی و نجابت چگونه با هم جمع می شود ؟
گفت: این دو از اول با هم جمع بوده اند. عده ای برای اینکه حکومت کنند بینشان تفرقه انداخته اند.
پرسیدم : حکومت بر ؟
پاسخ داد هر دو. هم زیبایی و هم نجابت.
گفتم : پس شما متعلق به همان دوره های اولید که این دو را باهم دارید. ؟
گفت: ( شاید به تعارف) : نگاهتان اینطور می خواهد.
گفتم: نه نگاه من فقط شما را معنا می کند.
گفت : آنچه تو گنجش توهم می کنی
گفتمش : از تو هم گنج را گم می کنی


پیش از آنکه چیزی بگویم . بلند شد ، گمانم به قصد رفتن و دل من فرو ریخت. دلم را به دریا زدم به دریای پیش رو و 


گفتم : اجازه می دهید دوستتان داشته باشم؟


خندید پشت به من ایستاد وخیره به افق 


گفت: چه عاقلانه در طلب عشق گام می زنی ؟


پیش از آنکه چیزی بگویم ادامه داد:


تو مرا برای خودم نمی خواهی . نیازهایت را در وجود من جستجو می کنی خواسته های آرمانی ات را، مطلوب های دست نیافتنی ات را. یک بار هم با قصه ماه جبین به سراغ من آمدی.


چشمهایم سیاهی رفت و ناخواسته نشستم بر روی شنهای نرم ساحل و او هم نشست.

زانو به زانو نفس در نفس.


گفتم : ماه جبین واقعیت بود.
گفت: مگر من نیستم
گفتم : پس ماه جبین هم شما بودید؟
گفت : بله و شکیبا هم
گفتم: پس چرا گذاشتید و رفتید.
گفت : چرا می ماندم با این توصیفاتی که تو در قصه هایت از من می کنی ؟
فقط ظواهر. خط و خال و چشم و ابرو که در کوچه و خیابان هم فراوان است.
بی اختیار گفتم : همه شاهدان به صورت تو . تو به صورت ِ معانی.


غمی مبهم در چشمهایش نشست. مثل مهی رقیق که فضای جنگل را بپوشاند و 


گفت: پس کجاست آن معانی؟


نفسم فرو افتاد. انگار از ته چاه سخن می گفتم. خودم هم صدایم را به زحمت می شنیدم.


شما بهتر از هرکس می دانید که تصور من خط و خال نیست ، هنوز زبانی پیدا نکرده ام .برای آن معانی .


با قاطعیتی که از آن لطافت بعید می نمود. 


گفت: پس تا آن زبان را پیدا نکرده ای به سراغ من نیا ، زمین می زنی مرابا این بیان مادی و توصیفات زمینی ات. حرامم می کنی.


بلند شد . لباس بلندش را در هوا تکاند تا ماسه های ساحل از لباسش فرو بریزد. با تکان لباس آبی و بلندش ، طوفان به پا شد و ماسه ها از زمین برخاستند و به چشمهای من ریختند. و از آن پس شد که دیگر من نتوانستم هیچکس را ببینم.


✧✧ ❥ ✧✧


سید مهـدی شجاعی ♥پدر♥



۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰
رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ

دو منظومه پایانی

┘◄ دو منظومـﮧ پایانـے"شاید براـے همیشـــﮧ"


------------------ 【مخیـّرید در برداشتــــ】 ------------------



·٠•●✿ این یڪـے براـے یڪـــ نفــر :

پرنده هایـے ڪـﮧ روـے شاخـﮧ نشتـﮧ اند هرگز ترس از شڪستن شاخـﮧ ندارند
زیرا اعتماد آنها بـﮧ شاخـﮧ ها نیست
بلڪـﮧ بـﮧ بال هایشان است
همیشـﮧ بـﮧ خودت اعتماد داشتـﮧ باش
خودت را باور ڪن
همیشـﮧ خودت را نقد بدان تا دیگران تو را بـﮧ نسیـﮧ نفروشند
سعـے ڪن استاد تغییر باشـے ، نـﮧ قربانـے تقدیر ...
در زندگیت بـﮧ ڪسـے اعتماد ڪن ڪـﮧ بـﮧ او ایمان دارـے نـﮧ احساس . . .
و هرگز بـﮧ خاطر مردم تغییر نڪن !
این جماعت هر روز تو را جور دیگرـے مـے خواهند ...

مردم شهرـے ڪـﮧ همـﮧ در آن مـے لنگند ، بـﮧ ڪسی ڪـﮧ راست راه مـے رود مـے خندند.





·٠•●✿ این یڪـے هم براـے همـﮧ :

ڪفش ڪودڪـے را دریا برد ؛ ڪودڪـ روـے ساحل نوشتـ : دریاـے دزد
آنطرف تر مردـے ڪـﮧ صید خوبـے داشت ؛ روـے ماسـﮧ ها نوشتـ : دریاـے سخاوتمند
جوانـے غرق شد ؛ مادرش نوشتـ : دریاـے قاتل
پیرمردـے مرواریدـے صید ڪرد ؛ نوشتـ : دریاـے بخشنده

موجـے نوشتـﮧ ها را آرام شست و دریا آرام گفتـ :
بـﮧ قضاوت دیگران اعتنا نکن اگر میخواهـے دریا باشـے ./
بر آنچـﮧ گذشت ، بر آنچـﮧ شکست ، بر آنچـﮧ نشد ، حسرت نخور زندگـے اگر آسان بود با گریـﮧ شروع نمیشد . . .



✧✧✧✧✧ ● ● ● ● دلاتون دریایـے ، روزگارتون سرشار از بهترین ها ● ● ● ● ✧✧✧✧✧



۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۱۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ

نامه ای به ارباب

                        بســمـﮧ تعالــی 



بـﮧ: ریاستـ محترم بخشِ بی قراری های دل ، سایـﮧی سر،حضرت اباعبداللـﮧ(روحی فـداڪـ)

از:ڪـربلای دلم




با سلام و صلوات خاصـﮧ و آرزوی سلامتـیِ دردانـﮧ فرزنـد ِ موعودتـان

احتراماً بـــﮧ استحـضــار حضــرتتــان مــی رســانــد ؛

بـــﮧ جهتــ بــی قراری یڪــ فقره دل بـَرای ایوان طلای حرم تان ،
و شوق یڪــ جفتــ چشم در حوالی حریم تان ،
و یڪـ هوا آشفتگی ڪنار بیرق و عَلَمِ تان ،
و یڪـ عمر تپش در ڪنار روضـــﮧ هایتان ،

...درخواستـــ آن دارم ڪــﮧ با عنایت خداونــدتــان و خواست قلبِ مبارڪتان ،
منت بر سر حقــیر نهادهـ ، دعوت بـﮧ آن وادی جنونمان نمــایید ڪــﮧ نزدیڪـ است جان دادنمان از این غم ِ فراقِ شب های زیارتی تان ... فرا رسد.

باشــد ڪــﮧ آرام گیرد سرگشتگی ها و بی قراری ها و تپش های قلبمان و همچنین جانی دوباره گیرد این دست ها از لمس شش گوشه تان ...


امیر قلبم!

خواهش و تمنا دارم دعوتنامه ام را مُهر نمایید؛

آخـَر دلــَم در هوای ڪـربُ بلا دست و پا می زند ،



با تقدیم همــﮧ ی جان و روح و هستی ام ؛

رَبیـــعٌ الاَنــامـ مـــ مـــ ؛ چهــارم رمضان المعظم 1435



پــ ن :
آدرس گیرندهـ :
شهر ڪـربلا - خیابان بین الحرمین - ورودی بابــ القبلـﮧ - ضریح شش گوشـﮧ - حضرتــ اربابــ «سیدالشهداء» سلام الله علیــﮧ


۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ

می‌دانی چرا از مرگ می‌ترسی بنده خدا؟!


مدتها بود به بیماری سختی مبتلا شده‌بودم 1 وقتی بیماری آنقدر شدت یافت که طبیبان از مداوایم نا امید شدند کابوسهایم شروع شد.

ترس از مرگ برایم خواب و قرار نگذاشته بودم. در آستانه ورود به عالمی بودم که از کیفیتش هیچ نمی‌دانستم و از ورود به آن وحشت داشتم. وقتی خبر بیماری‌ام به مولایم امام جواد علیه‌السلام رسید با چند نفر از اصحاب به دیدارم آمدند.

از احوالم که پرسیدند سفره دلم را باز کردم از کابوس‌ها و بی‌قراری‌هایم گفتم.

پرسیدند:"می‌دانی چرا از مرگ می‌ترسی بنده خدا؟!"

سکوت مرا که دیدند ادامه دادند: "چون مرگ را نمی‌شناسی. بگذار با مثالی مرگ را برایت ترسیم کنم. اگر تمام تنت آلوده به چرک و کثافت و زخم باشد و بدانی با رفتن به حمام همه این زخم‌ها و آلودگی‌ها پاک می‌شود آیا مشتاق استحمام نمی‌شوی؟"

گفتم: "چرا یابن رسول‌الله! ترجیح می‌دهم هرچه زودتر حمام کنم تا از آن آلودگی‌ها و زخم‌ها پاک شوم."

امام فرمودند:

"مرگ برای مومن به منزله همان حمام است. آخرین منزلگاه و جایگاه شستشو از آلودگی‌های گناه. مرگ رها شدن از رنج اندوه است و پیوشتن به آسایش و شادمانی. غم به دل راه مده و شادمان باش از این سفر شادی آفرین."


کلام امام دلهره و اندوه را از دلم زدود و نگاهش موج موج آرامش در جانم ریخت. دیگر از مرگ دیگر برایم حکم یک غریبه وحشت‌آفرین را نداشت. می‌شناختمش و می‌دانستم اگر بیاید با شوق و رضا پذیرایش خواهم بود.


امام جواد علیه‌السلام: کسی که گوش به گوینده‌ای بسپارد به پرستش او ایستاده است. پس اگر گوینده خدایی باشد خدا را پرستیده‌است و اگر شیطانی باشد شیطان را پرستش کرده‌است.2



1) یکی از شاگردان نزدیک امام جواد علیه‌السلام

2) تحف العقول ص480


۰۷ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۴۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ

۞۞مسافر درنگی۞۞


●●●●●●▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬●●●●▬ஜ۩۞۩ஜ▬●●●



حبیب ابن مظاهر دربازارکوفه ؛

صدای آهنگرها لحظه ای قطع نمی شود، اکثرآنها ازحکومت سفارش ساخت شمشیر و نیزه گرفته اند وسلاح می سازند.


حبیب بن مظاهرآرام آرام می گذرد وبا خود زمزمه می کند.

این همه سلاح برای جنگ با کی؟ برای جنگ با چند نفر؟ کاش دلهای شما به این سختی نبود، کاش دلهای شما ازسنگ نبود!

شماها که برای حسین نامه نوشتید. ازاودعوت کردید. با اوبیعت کردید. چگونه برای دشمن سلاح می سازید؟

چگونه می خواهید خنجری سازید که قلب فرزند رسول خدا را.... وای برشما... وای بردلهای سخت شما.... وای بردنیا وآخرت شما... 


حبیب آرام وبی صدا می گذرد و قطرات اشک ریشهای سپیدش را می شوید و از کوچه پس کوچه های کوفه به منزل می رسد.


زن برخلاف حبیب شادمان است ومی گوید: به دلم آمده است که ازسوی محبوب، قاصدی خواهد آمد....

غمگین نباش حبیب، محبوب به تو عنایت دارد. ناگهان به درکوفته می شود. حبیب ازشدت شعف دستانش می لرزد ونامه را پس گرفته می خواند:


بسم الله الرحمن الرحیم

ازحسین بن علی به :

فقیه گرانقدرحبیب بن مظاهر


اما بعد ، ای حبیب ! تونزدیکی ما را به رسول ا... نیک می دانی وبیشتر و بهترازدیگران ما را می شناسی .

تومرد فطرت وغیرتی خودت را ازما دریغ مکن . جدم رسول خدا درقیامت قدردان تو خواهد بود. زن با گریه وخنده نجوی می کند:

فدای نام و نامه تو ای امام ! خوشا به حالت ای حبیب ، گوارا باد برتو این باران لطف.کاش نام من هم به زبان وقلم محبوب می آمد.

کاش یک بارمرا هم به نام می خواند.بال دربیاور مرد! پروازکن حبیب، ای شوی فقیه من! برخیزکه درنگ جایز نیست اما یک خواهش ، وقتی به محبوب رسیدی سلام مرا به او برسان. به آن عزیز بگو که پیرزنی در کوفه هست که کنیزتوهست....


--------------

♥•٠·˙

♥•٠·˙


حسین( ع ) دستورتوقف داده است زنان درکجاوه می مانند و مردان از اسب فرود می آیند. امام فرمان میدهد پرچمها را بیاورند تا سپاه کوچک خویش را سازماندهی کند. دوازده علم برای دوازده علمدار.امام یازده پرچم را به یازده سردار می سپارد و یکی روی زمین است.

امام تامل می کند و سکوت برسپاه سایه افکنده است. اما در درون یاران غوغایی برپاست. آیا امام منتظر داوطلبی است؟

یاران پا پیش می گذارند و تقاضای افتخار پرچم دارند. اما امام به سوی کوفه اشاره می کند:


صبرکنید عزیزان، صاحب این پرچه خواهد آمد. از دور به چشم می خورد. یک اسب و دو سوار!


امام با پرچم به پیشواز او می آید سوار پیش از آنکه به امام برسد بی اختیار خود را می افکند. خوشا به حال حبیب بن مظاهر، ادب و متانت حبیب اجازه نمی دهد سواره به محضر امام برسد. حبیب زانومی زند.گریه می کند. پای امام را می بوسد.

امام بال دیگرخود را برای همراه حبیب( غلام حبیب) می گشاید.

چه کند غلام حبیب؟ ندیده ام کسی این همه محبت را یکجا هدیه کند. از آنسوی زینب سر از کجاوه بیرون می آورد و می پرسد:

کیست این سوار از راه رسیده؟ می گویند: حبیب بن مظاهر تبسمی شیرین برچهره زینب می نشیند. سلام مرا به او برسانید.

هنوز محاسن حبیب از اشک خیس است که می شنود. بانو زینب به شما سلام می رسانند. حبیب تاب نمی آورد و بی اختیار زمزمه می کند خاک برسرمن!

من کی ام که زینب، بانویی بانوان دختر امیرمؤمنان به من سلام برساند.

خدایا!

به من توانی بده تا پذیرای این همه عظمت باشم .


♥•٠·˙ 

♥•٠·˙

♥•٠·˙


سید مهدی شجاعی


 

۰۷ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۱۸ موافقین ۱ مخالفین ۰
رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ

این جدایی به خدا، رابطه با سیب نداشت

امیدوارم لذت ببرید

-------------------------------------
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که همه خوندن یا شنیدن :

-------------------------------------


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

-------------------------------------

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

-------------------------------------

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

-------------------------------------
و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه بخونید :

-------------------------------------
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا، رابطه با سیب نداشت


۰۷ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ

عشق... عشق...

عشق...
عشق...


پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم...می دونستیم بچه دار نمی شیم...ولی نمی دونستیم

که مشکل از کدوم یکی ازماست...اولاش نمی خواستیم بدونیم...با خودمون می گفتیم...

عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه...بچه می خوایم چی کار؟...

در واقع خودمونو گول می زدیم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بودیم...

تا اینکه یه روزعلی نشست رو به روم وگفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چی کار می کنی؟

...فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم...خیلی سریع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم...علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چی کار می کنی؟

برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داری؟...

فرصت جواب ندادوگفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم...

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم

اون هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه...

گفت:موافقم...فردا می ریم...

و رفتیم...نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید...

اگه واقعا عیب از من بود چی؟...سرخودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمایش دادیم...

بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید...اضطراب رو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید...

بااین حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس...

بالاخره اون روز رسید...علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم...دستام مث بید می لرزید...داخل ازمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه...فهمید که مشکل از منه...اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود...یا ازخوشحالی...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر میشد...

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود...

بهش گفتم:علی...توچته؟چرا این جوری می کنی...؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چیه؟...

من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...

گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منودوس داری...

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی...پس چی شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان می بینم نمی تونم...نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم...پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم...

واتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم...تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم...یا زن بگیرم...نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراین از فردا تو واسه

خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم...حالا به همه چی پا زده...

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود...

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشت بودم:

علی جان...سلام...

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی...چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم...

می دونی که می تونم...دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار

نمیشه جدا شم...وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه...

باور کن اون قدربرام بی اهمیت بود که حاضربودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

توی دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز



۰۷ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۵۸ موافقین ۱ مخالفین ۰
رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ