رَبیـــعَ الاَنــامـ

رَبیـــعَ الاَنــامـ

★ هیچ گاه
بــﮧ خاطـر هیچ ڪَس
دستــــ از ارزشهایتـــ نَــڪِـش؛
چون زمانـی ڪـﮧ آن فرد از تو دستــ بـڪـشد؛
تـو مـی مانـی و یکــ " مــَن " بـی ارزش... ★

محبوب ترین مطالب
پیوندها

۞۞مسافر درنگی۞۞

پنجشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۳، ۰۷:۱۸ ب.ظ

●●●●●●▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬●●●●▬ஜ۩۞۩ஜ▬●●●



حبیب ابن مظاهر دربازارکوفه ؛

صدای آهنگرها لحظه ای قطع نمی شود، اکثرآنها ازحکومت سفارش ساخت شمشیر و نیزه گرفته اند وسلاح می سازند.


حبیب بن مظاهرآرام آرام می گذرد وبا خود زمزمه می کند.

این همه سلاح برای جنگ با کی؟ برای جنگ با چند نفر؟ کاش دلهای شما به این سختی نبود، کاش دلهای شما ازسنگ نبود!

شماها که برای حسین نامه نوشتید. ازاودعوت کردید. با اوبیعت کردید. چگونه برای دشمن سلاح می سازید؟

چگونه می خواهید خنجری سازید که قلب فرزند رسول خدا را.... وای برشما... وای بردلهای سخت شما.... وای بردنیا وآخرت شما... 


حبیب آرام وبی صدا می گذرد و قطرات اشک ریشهای سپیدش را می شوید و از کوچه پس کوچه های کوفه به منزل می رسد.


زن برخلاف حبیب شادمان است ومی گوید: به دلم آمده است که ازسوی محبوب، قاصدی خواهد آمد....

غمگین نباش حبیب، محبوب به تو عنایت دارد. ناگهان به درکوفته می شود. حبیب ازشدت شعف دستانش می لرزد ونامه را پس گرفته می خواند:


بسم الله الرحمن الرحیم

ازحسین بن علی به :

فقیه گرانقدرحبیب بن مظاهر


اما بعد ، ای حبیب ! تونزدیکی ما را به رسول ا... نیک می دانی وبیشتر و بهترازدیگران ما را می شناسی .

تومرد فطرت وغیرتی خودت را ازما دریغ مکن . جدم رسول خدا درقیامت قدردان تو خواهد بود. زن با گریه وخنده نجوی می کند:

فدای نام و نامه تو ای امام ! خوشا به حالت ای حبیب ، گوارا باد برتو این باران لطف.کاش نام من هم به زبان وقلم محبوب می آمد.

کاش یک بارمرا هم به نام می خواند.بال دربیاور مرد! پروازکن حبیب، ای شوی فقیه من! برخیزکه درنگ جایز نیست اما یک خواهش ، وقتی به محبوب رسیدی سلام مرا به او برسان. به آن عزیز بگو که پیرزنی در کوفه هست که کنیزتوهست....


--------------

♥•٠·˙

♥•٠·˙


حسین( ع ) دستورتوقف داده است زنان درکجاوه می مانند و مردان از اسب فرود می آیند. امام فرمان میدهد پرچمها را بیاورند تا سپاه کوچک خویش را سازماندهی کند. دوازده علم برای دوازده علمدار.امام یازده پرچم را به یازده سردار می سپارد و یکی روی زمین است.

امام تامل می کند و سکوت برسپاه سایه افکنده است. اما در درون یاران غوغایی برپاست. آیا امام منتظر داوطلبی است؟

یاران پا پیش می گذارند و تقاضای افتخار پرچم دارند. اما امام به سوی کوفه اشاره می کند:


صبرکنید عزیزان، صاحب این پرچه خواهد آمد. از دور به چشم می خورد. یک اسب و دو سوار!


امام با پرچم به پیشواز او می آید سوار پیش از آنکه به امام برسد بی اختیار خود را می افکند. خوشا به حال حبیب بن مظاهر، ادب و متانت حبیب اجازه نمی دهد سواره به محضر امام برسد. حبیب زانومی زند.گریه می کند. پای امام را می بوسد.

امام بال دیگرخود را برای همراه حبیب( غلام حبیب) می گشاید.

چه کند غلام حبیب؟ ندیده ام کسی این همه محبت را یکجا هدیه کند. از آنسوی زینب سر از کجاوه بیرون می آورد و می پرسد:

کیست این سوار از راه رسیده؟ می گویند: حبیب بن مظاهر تبسمی شیرین برچهره زینب می نشیند. سلام مرا به او برسانید.

هنوز محاسن حبیب از اشک خیس است که می شنود. بانو زینب به شما سلام می رسانند. حبیب تاب نمی آورد و بی اختیار زمزمه می کند خاک برسرمن!

من کی ام که زینب، بانویی بانوان دختر امیرمؤمنان به من سلام برساند.

خدایا!

به من توانی بده تا پذیرای این همه عظمت باشم .


♥•٠·˙ 

♥•٠·˙

♥•٠·˙


سید مهدی شجاعی


 

  • رَبیـــعَ الاَنــامـ مـ مـ

حبیب ابن مظاهر

غلام حبیب

نامه امام به حبیب ابن مظاهر