خواهش میــ کنم حوصــلــ ه کــُنیــد و بخــونیــد ؛ :)
----------
می گویند ؛ روزی در مدینــ ه قحطی شدهــ بود
حاکم و بزرگان (!) شهــر جمــع شدنــد و مــردم را فراخواندند تا نمــاز باران بخوانند ...
راوِی می گویــد :
طبق قرار همــ ه مردم و بزرگان (!) جمــع شدیـم و بــ ه بیرون شهر رفتــیم ؛
بزرگــی (!) بــ ه عنوان پیــش نــماز شروع بــ ه خوانــدن نماز کــرد ،
نمــاز را با تضــرع و نیــاز فراوان خوانــدیم ،
چشم بــ ه آسمان دوختیــم تا باران رحمتـــ نازل شــود . . .
چند ساعتــی بــ ه همین منوال گذشتـــ ؛
همیــن طور کــ ه منتظر باران بودیــم ، غلامــ سیاهــی را دیــدم کــ ه آمــد و رفتـــ گوشــ ه ای ، بــدون اینــکــ ه جلبــ توجــ ه کنــد ، دو رکعتــــ نمــاز خوانــد و بعــد از نمــاز
دستانـش را رو بــ ه آسمان کــرد و دعــا کرد و مــن محــو نماز و دعای غلام بودم کــ ه متــوجـ ه تر شدن صورتــم شدم ؛
غــلام ، بــدون اینکــ ه کســی را بنگــرد ، بلنــد شــُد و رفتـــ
مــردم بــ ه خیال اینکــ ه نماز و دعــای آنان مستجابـــ گردیدهـ ، خوشحال بدون توجــ ه بــ ه حضــور آن غلام بــ ه شادی پرداختنــد
مــن کــ ه میدانستـــم ؛ این نزول باران بــ ه خاطر دعــا و نمــاز آن غلامـ بود ؛ بــ ه تعقیبــ غلام رفتــم تا ببینــم غلام چــ ه کسی استــــ !
آن چنان هیبتــی در آن غلام می دیدم کــ ه با خــود عهــد کردم کــ ه آزادَش کــنـم بــ ه هر قیمتــی کــ ه باشد و غلام هر امیری کــ ه باشد !
بعــد از چند دقیقــ ه دیــدم کــ ه غلام وارد شهر شـُد ، بــ ه خیالــم وارد امارتــ های بزرگان (!) شهـر میشود ، اما دیـدم که غلام از شهــر خارج شـُد و بــ ه بیرون شهر رفتــ !
تعجــب کردم کــ ه ایـن غلام ، غلام کدام یکــ از بزرگان (!) شهــر می توانــد باشـد ؛
دیـدم وارد خانــ ه ای شد کــ ه پـی بردم کـ ه آن خانـ ه از کیستــ !
عجیبــ استــ این غلام ، غلام " علـی بن حسین" استـــ ؟؟!!
کســی کــ ه از شهــر و محــلـ ه بنی هاشـم و منزل خود بیرون شــد !
غلام در زد و وارد خانــ ه شــد ،
رفتــم و در آن خانــ ه را زدم و همان غلام در را باز کرد ،
گفتــم ؛ صاحــبـ خانــ ه و صاحبتــ را صدا کــن !
چنــد دقیــقــ ه بعــد "علــی ابن حسین" را دیدم و از او پرسیدم کــ ه از شما می خواهم این غلام را بــ ه من بفروشیــد ؛ مــن میخواهم او را آزاد کنــم !
وقــی دلیل را جویا شد ، گفتــم کــ ه :
شــما نمی دانیــد
کــ ه چــ ه دُری در خانــ ه خود محبوس ساختــ ه اید !
شرح مــاجـرا گفتــم و ایشان شکــر خدا کردند و گفتند که :
از نظــر من مانعــی نــدارد ، بایــد ببینیم نظــر خــود غلام چیستــــ !
بــ ه خیالم کــ ه چــ ه کار بزرگــی دارم انجام می دهم ، و با خود می گفتم آ خر مگر می شود کســی غلامی را آزاد کند و غلام نپذیرد . . .
بــه اندرونی وارد شدیــم و مــتوجـ ه شُدم غلام ؛ اسطبل بان اسبــ هاستــ ،
با خــود گفتــم کــ ه چــ ه کــار محقرانــ ه ای هم در این خانــ ه محقرانــ ه انجام می دهــد !
چنـد دقیقــ ه بعــد "علی بن حسین" بــ ه غلام گفتــ کــ ه این آقا می خواهند شما را آزاد کنند...
ناگهان دیدم ، رنگــ از رخسار غلام پریــد با چشمانی کــ ه اشکــ در آن جمع شدهـ بود ، ســر بــ ه زیــر رو بــ ه " علی بن حسین" گفتــ کــ ه هر چــ ه صاحــبم امــر کند ، اطاعتــ می کنم.
بعــد غلام اجــازه خواستــ تا دو رکعتــ نماز بخواند!
" علی بن حسین " هم اجازه دادند.
غلام شروع بــ ه نماز کرد و من و " علی بن حسین " مشغول سخن گفتن بودیم ، من همانطور کــ ه صحبت می کردم بـ ه غلام و نحوهـ و چگونگی نماز غلام توجــ ه داشتــم ، نتوجـهـ طولانــی شدن آخرین سجــدهـ رکعتــ دوم شدهـ بودم کـ ه ناگهان دیدم غلام بــ ه پهلو بر روی زمین افتاد . . .
بــ ه سمتــ غلام رفتیم و متوجـهــ شدیم کــ ه غلام از دنیــا رفتــ ه استـــ ...
----------
خیلی ممنونم کــ ه ایـن روایتــ رو خوندید ، ادامش رو به حالت محاوره ای از زبون خودم بشنوید :
می دونید غلام تو سجده آخرش از خدا چی خواسته بود ؟!
غلام از خدا خواسته بود که خدایا حالا که امامم دیگه من رو نمیخواد ، مرگم رو برسون !
گفته بود که من نمی خوام غلام کسی دیگه به جز ایشون باشم.
======
این داستــان غلامان ، هنــوز کــ ه هنوزهـ ادامــ ه دارهــ ...
======
نکاتــ داشتان :
1- فرقی نمی کند چــ ه کسی باشی و چـ ه رنگی باشی ، اسم داشته باشی یا نداشته باشی ، (اکثر غلامان امام سجاد بی اسم بودند و ما می بینیم که روایات زیادی از مرحوم کلینی تو اصول کافی داریم بعد از امام صادق و امام باقر از همین غلامان بی اسم هستش)
2- امام سجاد سلام الله علیه رو ما امروز به امام می شناسیم ، اما یادتون باشــ ه کــ ه حضرتــ بعد از واقعه عاشورا و اتفاقات کوفه و شام و اسارت وقتی به شهر وارد شدند نه تنها تو شهر راهشون ندادند بلکه از محله بنی هاشم هم بیرونشون کردند. (اونوقت یه سری ها تو کوفه داشتن برای خون خواهی امام حسین و تشکیل حکومت آماده میشدن)
3- حضرت تمام اهل بیت رو تو یه خونه محقر تو بیرون شهر جمع کرده بودند.
4- حضرت خودشون میرفتن تو زمین های مردم کارگری می کردن و چون کسی تو شهر نبود که به سمتشون بیان ، حضرت مجبور بودن غلام بخرن و از این طریق به تربیت غلامان بپردازند.
5- مردم شهر مدینه نه تنها جایگاه حضرت رو میدونستند بلکه وجود همچین غلامی رو تو خونشون عجیب می دونستند ....
6- نکات دیگه رو خودتون بفرمایید :)
======
از این روایات و این غلامان بسیار داریم ، منتظر داستان های دیگه از این غلامان باشید:)

ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و خوندید :)